برق خوشحالی را در چشمانش دیدم ،دلم لرزید،این برق یک زنگ خطر است ،یک هشدار هشداری که خبر از رفتن میدهد.رفتن!چرانباید برود؟اوحق دارد که برود بالاخره معشوقه اش بازگشته است باتمام مهربانیش و ابراز پشیمانی میکند و او چشمانش برق میزند ،میخوانم حرف درون چشمان خوش رنگش را دلباخته است مثل من و من تنها برایش مدتی بودم .میبینی!حتی اسم اینکه برایش چه بودم و که بودم هم مشخص نیست فقط بودم ودل دادم به دلی که درونش جایی ندارم .نگاه برچشمانش میکنم امیدوارم مثل همیشه حرفهایم یادم نرود ،مگرمیشود؟بخداکه نمیشود!گلوصاف میکنم:چراوایسادی؟برودنبالش دیگه ،مگه نمیخواستی که اون برگرده ؟حالا اون برگشته جانم!برووتک تک حرفهایم پتکی میشوند بر دیوارهی قلبم .نگاهم میکند و من چهقدر دلتنگه این نگاه خواهم شد چهرهی مردانه اش کلافه است و برق چشمانش!-مطمعن نیستم اخه-براچی مطمعن نیستی ؟برو من عین کوه پشتتم ناز کرد ناز بخریهااااا!ومیخندم وچه خندهی تلخی :) امیدوارم چشمهایم رسوایم نکنند و من فقط امید وارم.دست بر ته ریشش میکشد هلش میدهم سمت جلو و چشمانم پر از اشک میشود :برو دیگه اعععع !عجب ادمیه هااا!میرود و سد اشکهایم میشکند ،چه زیبا نامش را صدا میزند .وحالا من مانده ام و منی که دیگر هیچ کس نیست.
برچسب:
نویسنده: پویان رادمنش